میان روزهایش
دوست می دارم آخرین شنبه هایش را ،
از ابتدای بودن تا انتهای بودن را ،
نگاه چون سنب را ،
در آن نگاه ، سماک دل افروز را ،

امروز آمد تا دیروز رود
شیرینی اش ، روی شبیه ماهش
و او روند
دبروز برای آسمانشان گشودم
پنجره قلبم را
تا ببینند چرای غم درونش را
و قطرات اشکی که دید
از پشت پلکهایم آنها را
اما نخواست آنها ببینند او را

و سپرده شد به فراموشی درد
در آن نگاه دلسوخته ،
نگاه دل آرام ،
غمگسار ،
دردی که خود را به دیوار سرم می کوبید.
رفتند چون آسمان ابری دیروز
تا ببارد شادی را رقص کنان ،
آسمان دلگرفته دیروز ،
امروز...

تا بنشیند چون شادی
بر خاطرم شادی شان
خاطرات شاد بودن